![]() |
![]() |
|
|
آدرس جدید ما:
http://dearmahak.persianblog.ir/ منتظرتون هستيم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 8:43 توسط ماهک |
|
|
چند روز پيش با ماهك رفته بوديم خونه يكي از دوستان. اونها بچه ندارن . ماهك هم حسابي محاسن بچه داري رو نشونشون داد. اول از همه رفت سراغ ميز وسط مبل و مجبور شدند همه وسايل روي ميز رو جمع كنند. بعد هم با دستهاش اينقدر زد روي ميز كه كلي جاي دست موند روي شيشه ميز.
واسه ماهك عروسك آوردند تا خانم خانمها سرگرم بشه.ولي انگار با سايزش مشكل داشت. با نگاهش ميگفت مامان اين هاپو خيلي بزرگه چه جوري بكنمش تو دهنم.
اينم يكم هاپو سواري!
اينجا بي خيال هاپو شد و مشغول خوردن طبل خودش شد.
بعد از اينكه شام ماهك رو بهش دادم واسه دخترم ماست كنگر آوردن با يه قاشق بزرگ. اينقدر استقبال كرد و خوشش اومد كه اگه يه كم بين اين قاشق تا قاشق بعدي تاخير مي افتاد دعوامون ميكرد.
قربونت برم كه عين جوجه ها دهنت بازه و منتظري. ![]() اينم يه نگاه دلبرانه به مامان يعني دعوام نكني !!!
خلاصه فكر كنم اون بيچاره ها بعد از رفتن ما كلي وسيله رو به جاي اولش برگردوندند وكلي تميز كاري كردند كه همينجا ازشون عذر ميخواهيم و از مهمون نوازيشون ممنونيم.ان شااله وقتي ني ني دار شدن جبران كنيم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:28 توسط ماهک |
|
|
سلام دوستهای عزیز
مژده بدین مژده.بالاخره انتظار به سر رسید و با کلی دنگ و فنگ مرواریدهای جوجه مامان در اومدند. دقیقا روز هشتم اردیبهشت وقتی داشت واسمون آواز میخوند متوجه شدم که لثه اش یه شکاف کوچولو پیدا کرده.دست زدم. دیدم بله.از خوشحالی بال در اوردم.اینقدر چلوندمش تا دلم خنک شد. آخه طفلکی این هفته آخر خیلی اذیت شد .کلی تب و شب نخوابی وکلافگی و.... حتی بعد از دو روز تب بدنش یه چیزای قرمزی ریخت بیرون که مشکوک به سرخک بود .ولی پزشک اطفال که دیدش گفت نه ،سرخک نیست و خیالمون راحت شد. جوجه کوچولو در تمام این مدت با صبوری این حال و اوضاع رو تحمل میکرد و کلی قیافه اش مظلوم شده بود.الهی قربون این صبوریت برم که به مامانت برده. از روی ماهک جونم شرمنده ام که اینقدر دیر به دیر وبلاگش رو آپ میکنم.مخصوصا این بارکه این اتفاق مهم پیش اومده. البته نا گفته نماند که عکس گرفتن از این وروجک شیطون بلا خیلی سخته.اینقدر تکون میخوره که اکثر عکسها تار میشه. هر چقدر با سیستم های دوربین ور رفتم نتونستم اون حالتی که از چیزای در حال حرکت عکس واضح میگیره رو فعال کنم.دوربینم سونی هست.اگه میتونید لطفا راهنماییم کنید. اما عکسهای اردیبهشت ماهک طلا همونطور که در عکس مشاهده میکنید دخترم به مطالعه علاقه عجیبی داره .یکجوری این کتابهاشو میخونه که انگار امتحان داره(مثل باباش!)البته خوردن تنقلات هنگام مطالعه رو هم دوست داره. حتی اگه پوست خیار باشه.
یادم رفته که بهتون بگم یه مدتیه تا به ماهک میگیم موش بشو.موش میشه.ببینید موش موشک من چه شیرین کاریها بلده!
اینم یه موش عصبانی!
این موش کوچولو تازگیها به پسونک خیلی علاقه پیدا کرده. و فکر کنم حالا که بزرگ شده داره پسونکی میشه.
اینجا پسونک رو ازش گرفتم.ببینید چه ها که نمیکنه.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پسونک رو بهش پس دادم که هیچ!یه معذرت هم ازش خواستم.فرزند سالاریه دیگه.!!!!
وای ببینید پشت سر باباش چه گریه ای میکنه.خاله ندا (مامان ارمغان)معتقده که این اخلاق آرومش هم به مامانش برده!
ماهک میگی؟بگو مغز متفکر.از حالا علاقه زیادی به شطرنج و تخته داره.برای همین میشینه رو جعبه شطرنج.بعد شکمش رو تکون میده.میگه:اه(با کسره)! یعنی هلم بده.عمو کیوان بیچاره یه بار یکساعت داشت دختر رو هل میداد.عمو کیوان دستت درد نکنه.!
گفتم که فرزند سالاریه.!داره دعوامون میکنه.
اینجا خوشحاله. داره دس دسی میکنه.وای خدا دندون واسمون نمونده.
نمیدونم چرا بچه های این دوره زمونه از حالا اینقدر تلفن دوست دارن؟گمونم فهمیدن که عصر ارتباطاته. جوجه تا گوشی میبینه اعم از بیسیم. باسیم .موبایل.راستکی .اسباب بازی.الو میکنه.اگه هم هیچ کدوم در دسترس نباشه و بگیم الو کن فوری دستشو میاره سمت گوشش و الو میکنه.از دست این خانم توی خونه کسی جرات نداره با تلفن صحبت کنه.اشکی میریزه که گوشی رو بدین به من.
اینم ارمغان گلی دوست جون ماهک.
شیرین کاریهای جدید.کشو ها و کمدها آرامش ندارن . اینجا رفته سروقت میز تعویضش.فعلاُ به همین عطرش بسنده کرده.
بهش میگم:" اَیه .بده به مامان." میگه:" نمیدم"
خب دوستهای عزیز دیدین چقدر دستمون پر بود.؟راستی ماشااله یادتون نره. تا بعد.....بدرود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:38 توسط ماهک |
|
|
ماهک عزیزم امروز ۹ ماه تمامه که توی این دنیا زندگی میکنی.تقریبا همونقدر که توی شکم مامان بودی .
عزیزم این دنیا خوبی و قشنگی زیاد داره ولی سختی هم زیاد داره.از همین الان از زمین خوردن و باز ایستادنت باید یاد بگیری که در آینده هم باید از زمین خورن نترسی.مثل همین الان برای بدست اوردن هر چیزی باید تلاش کنی.
ازوقتی به دنیا اومدی چقدر فرق کردی .ماشااله خانمی شدی واسه خودت.شیطون.مهربون و دوست داشتنی. حالا دیگه "مامان" میگی."بابا" میگی. هنوز این دو تا رو کامل یاد نگرفتی "دد" میگی و هر روز از ما ددر میخوای.پشت سر هر کسی که از خونه خارج بشه گریه میکنی.تو که در حالت عادی از بغل مامان بغل کسی نمیری اگه دم در ورودی کسی بهت بگه بیا بغل فوری مامانت رو میفروشی و میری بغلش. اما هنوز مرواریدهای خوشگلت در نیومده.این روزها لثه هات خیلی کلافه ات کردند. بی صبرانه منتظر مروارید های دهنت هستیم. دلم میخواد واسه در اومدنشون جشن بگیرم. اما چند تا عکس از دوستای کوچولوی دخترم این فاطمه دختر خاله مریمه.البته عکس مربوط به ۲ ماه پیشه.ماهک تازه یاد گرفته بود که بشینه.
با چه تعجبی ماهک نگاه میکنه .پیش خودش میگه چه جوری خیار رو تکه میکنه که من نمیتونم.
اینجا رفتیم عید دیدنی خونه ارمغان کوشولو.این دو قلو ها برخوردشون با هم خیلی با حاله. ببخشید عکسها یکم تاریکه تقصیر دوربین خاله نداست.
باز این دو تا وروجک تو هم گره خوردند.
این شیشه آب معدنی ماهکه که ارمغان برش داشته
ماهک:" با زبون خوش بدش به من!"
ماهک:"نمیدی؟؟؟" ارمغان:"نه"
ماهک:"گرفتمش..." ارمغان:"خودم خواستم بهت بدم"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 8:26 توسط ماهک |
|
|
سلام
عید همگی مبارک امسال اولین نوروزیه که خانواده کوچیک ما سه نفری شده وماهک گلم رو با شیطونیهاش سر سفره هفت سین داشتیم.
سه تایی با هم دعا کردیم برای سلامتی همدیگه واینکه خدا این روزای خوب رو از ما نگیره. من و بابا حامد هم واسه دختر گلمون یه عالمه آرزوی خوب کردیم. پارسال این موقع ماهک توی شکم مامان وول وول میخورد.اما امسال سر سفره هفت سین تا تونست ورجه وورجه کرد. ماهک جونم علاقه عجیبی به ریموت کنترل داره. وقتی میخورتشون با مخالفت ما روبرو میشه . برای اینکه بتونیم ازش عکس بگیریم کنترل رو دادیم دستش.اونم با تعجب. یه نگاه به بابا!
یه نگاه به مامان!!!
حالا خوردن کنترل با خیال راحت.
اینم یه عکس از دختر خوش خنده مامان
وای اینم پری قصه ها!
نگید دخترم شکل پسراست هااااا
تریپ اسپرته دیگه...
ماهک در سیزده بدر .بچه ام تعجب کرده میگه سیزده بدر چیه دیگه!!!!
ماهک:"هاا حالا فهمیدم....."
ماهک:"عجب آفتابیه.کجاست این عینک دودیه من؟"
لپهای جوجه کوچولو بعد از صرف غذا در سیزده بدر!
خدا رو شکر انگار سیر شده!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 13:12 توسط ماهک |
|
|
روز جمعه ماهک جونم رو بردیم پارک.اونجا هم نور زیاد بود هم باد سرد میومد. قیافه غمگین ماهک در بدو ورود دیدنیه! ببینید!
دیدم نور ماهکم رو اذیت می کنه عینکم رو بهش قرض دادم. عزیزم چقدر بهت میاد!!!!!!برات "دیور"ش رو میخرم.
آهان.اینجا دیگه جوجه به نور عادت کرد.
اولین تجربه های نشستن ماهک
حالا دیگه هم میشینه .هم با عروسکها بازی میکنه ماهک: "وای خشته شدم.چقدر باهاتون باژی کنم .میخوام یه کم روتون اشتراحت کنم!"
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 7:57 توسط ماهک |
|
|
هفته پیش ارمغان جون ومامان وباباش اومدند خونمون.
ماهک و ارمغان رو گذاشتیم کنار هم.اولش یکم با تعجب به هم نگاه کردند.بعد شروع کردند با زبون خودشون با هم حرف زدن.ما که چیزی متوجه نمی شدیم.ولی خودشون کلی حال میکردند.وقتی خوب صمیمی شدند شروع کردند به شیطونی .خیلی از دستشون خندیدیم.هی غلت میزدند. به هم گیر میکردند.پای این میرفت تو دهن اون.ولی جالب بود که از پس هم بر میومدند. اینم یه عکس دو نفری خوشگل از این دو تا وروجک.البته ارمغان گلی پستونکی نیست ها!
اینجا دوتاشونو گذاشتیم توی تخت ماهک.ماهک که دید اسباب بازیش دست ارمغانه اونو از ارمغان گرفت.
ببینید ارمغان چه تلاشی می کنه تا پسش بگیره.
بعد از اونهمه ورجه وورجه چه خواب نازی رفته دخترم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:34 توسط ماهک |
|
|
دوستهای خوب سلام
بالاخره با کلی تاخیر ما اومدیم .ولی با دست پر تو این مدت که آپ نکردیم ماهک جونم کلی بزرگ شده .خانم شده. کلی کارهای جدید یاد گرفته.فقط حیف که مامانش گرفتار بوده و نتونسته به موقع اونها رو ثبت کنه. از همه مهمتر اینکه دخترم هفت ماهش تمام شده .خانومی شده واسه خودش.میگید نه؟ نگاه کنید چه حجابی گذاشته!
جذبه رو حال میکنید؟خداییش من که مامانش هستم حساب می برم وای به حال دیگران. قربونش برم .عزیز دلم به آفتاب عادت نداره .بعد هرگز که اومده بیرون اینجوری شده وگرنه دخترم توی مهربونی لنگه نداره.
اینهم یه عکس یه خورده مهربون تر
دوس دارم روسریمو اینجوری ببندم .چیه مگه؟!
عجب گاو خنده رویی.با من دوست میشی؟
اولین روزهایی که ماهک جونم تلاش میکرد تا چهار دست و پا بشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:55 توسط ماهک |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
ماهک جونم اومده تا مهد کودک خاله نازی(تک گل) رو رسماْ افتتاح کنه "خاله نازی ایشاا.. که مبارکت باشه و پاقدم من همونطور که گفتی برای مهدت خوب باشه"
وقتی وارد مهد شدیم، ماهک کلی غافلگیر شده بود. همه جا رنگی و پر از عکس و عروسک. بچه ام نمی دونست چیکار کنه شروع کرد به گریه و غریبی کردن. عکسها رو که نشونش می دادیم تا بلکه آروم بشه، ولی اون سوز و گداز گریه اش رو بیشتر می کرد. بعداز حدود یک ساعت به محیط عادت کرد و اخلاقش خوب شد.
با تعجب داره بررسیش میکنه.آیا می پسنده؟
هورااا معلومه که خوشت اومده.که اینقدر خوشحال و ذوق زده ای. عزیزم فعلا رانندگی با اینو یاد بگیر.بابا حامد قول داده واست "جِنتو" بخره.
" ای عروسکهای خوشمزه آخرش بچنگتون میارم"
"بیاین تا بخورمتون دیگه" این عروسکهای بیچاره از دست ماهک خانوم آسایش ندارن. دست و شونشو بلند می کنه وقتی گرفتشون حالا نخورو کی بخور
نمیدونید روی سرامیک ها چه ویراژی میده.تازه وسط راه هی آهنگ عوض میکنه.
الهی قربونت برم . چه اعتماد به نفسی! چه ژستی! بد نباشه یه دستی رانندگی میکنی
عزیزم ذوق چی رو میکنی؟اگه میدونستم اینقدر روروک دوست داری زودتر واست میگرفتم.
وای ماهک جونم !روروک که خوردنی نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:14 توسط ماهک |
|
![]() ![]()
اینم یه جور شیرین کاریه دیگه!!!!
ماهک در حال بررسی لیمو شیرین
تلاشی سخت برای خوردن لیمو شیرین
اینجا رفتیم خونه خاله سحر.دیدن پارمیس جون به سختی ماهک رو نشوندیم کنار پارمیس.آخه ماهک جونم هنوز نمی تونه بشینه
ای پارمیس خوش خنده و مهربون
ماهک متعجب !!!!!!!!!!!!!
تفاوت دست دختر و پدر
مقاومت ماهک برای گرفتن عکس از پای کوشولوش
آخر مجبور شدیم قلقلکش بدیم.ببخشید ماهک جونم تقصیر خودت بود قربون پاهای فینگیلیت بره مادر.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 10:27 توسط ماهک |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
امروز اولین روزیه که ماهک گلم رو گذاشتم خونه و اومدم سر کار خيلي ناراحت بودم دوست داشتم ماهكم رو بيدار كنم ازش بپرسم مامان جان با من كاري نداري، چيزي نمي خواي ولي حيف كه نمي شد . ولي خدا رو شكر مامان جون و بابا جونش از مشهد اومدن تا پیش ماهک گلی بمونند تا من بیام سر کار و وجودشون دل نگراني منو كمتر مي كنه.البته از اول بهمن ماهک جونم میره پیش پرستار. دیشب از هول اینکه باید دخترم رو بذارم و بیام اداره خوابم نمی برد.تا صبح چند بار بیدار شدم و به ماهک که آروم و معصوم توی تختش خوابیده بود نگاه کردم.نمی دونستم وقتی بیدار بشه و منو نبینه چیکار میکنه. صبح به سختی از فرشته کوچولوم دل کندم و راهی اداره شدم. وقتي اومدم اداره حس كردم سر ميزم متروكه شده همجا رو خاك گرفته بود و تقويم روي ميزم تاريخش مال ۶ ماه پيش بود ۲۹/۳/۸۷ واقعاً حس عجيبي بود هم دلم تنگ شده بود براي سركار و هم دوست نداشتم ماهكم رو تنها بذارم حس مي كنم اين ۶ ماه خيلي زود گذشت!!!! ماهک دختر صبور و مهربونیه ساعت ۱۰ که زنگ زدم مامان جونش ازش راضی بود.ولی من دیگه طاقتم طاق شده و دارم میرم خونه.وای دلم پر میزنه واسه دیدنش.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم دی 1387ساعت 14:8 توسط ماهک |
|
|
امروز دقیقاً 5 ماه هست که تو قدم به دنیای ما گذاشتی! و با اون قدمهای کوچولوت دنیای ساکت و آروم ما رو پر از شور و نشاط و زیبایی کردی!!! تو شدی تموم بهانه زندگی ما، تموم دنیای منو و بابایی!!!!!!!!
وقتي كه عكسهاي روزهاي اولي كه تازه بدنيا اومدي رو نگاه مي كنم مي بينم چقدر كوچولو بودي و از اون موقع تا حالا چقدر تغيير كردي، بزرگ شدي، خانم شدي، خوشگل شدي، خلاصه خيلي خوردني تر شدي!!!!
وقتی میخوابی صورت نازت از همیشه معصوم تره!! دلم میخواد ساعتها بشینم و اون چهره نازت رو تماشا کنم!
نمي دونيد با يك لبخند ماهكم تمام خستگی ها و سختی هاي يك روز از یادم میره!!!
عزیزم بهترین آرزو ها رو برای تو دارم!تو عمر و نفس من شدی!!!!!!!
من و بابایی تمام تلاشمون رو برای آرامش و آسایش تو میکنیم! امیدوارم خدا کمکمون کنه! خدایا بازم برای هزارمین بار ازت به خاطر این هدیه زیبای الهی ممنونم! ازت میخوام تمام بچه ها رو برای پدر و مادراشون صحیح و سالم حفظ کنی!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 8:14 توسط ماهک |
|
|
سلام بالاخره اين مامان فروغ و باباحامد ما همت كردن و اين عكسهاي من با دوستامو گذاشتن توي وبلاگم
تازگي متوجه شدم كه ماهك خانم علاقه زيادي به كيلدهاي لثه گيرش داره و حسابي براشون ذوق ميكنه
قربون اون خندهاي بدون دندونت بشم
اين هم يه عكس خوشگل از ماهك خانمی و داليا خانم(دختر خاله
اينم ماهك جون و ارمغان جون(دختر خاله ندا) ارمغان ۱ساعت از ماهک بزرگتره.اینجا ماهک اومده دیدن ارمغان.
اينجا هم ارمغان از كار ماهك ناراحت شده و باهاش قهر مي كنه
اين ماهك خانم خوش خنده ما اينجا آماده شده تا بره دَدَر
روز به روز كه مي گذره ماهك من شيرين تر ميشه و بيشتر تو دل من و باباش جا باز ميكنه من و ماهكم لحظه های قشنگی رو باهم سپری میکنیم! عاشق همه لحظه های با تو بودنم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 15:16 توسط ماهک |
|
|
روزا يكي پس از ديگري سپري ميشن و دخمل کوچولوی ما روز به روز به لطف خدا داره بزرگتر و خانمتر میشه!
پارسال دقيقاً چنين روزي يكي از بهترين روزهاي زندگي من بود چون در 6 آذرماه متوجه شدم كه باردار هستم
و اما بهتره از كارايي كه دخملم توي اين مدت انجام داده بگم: دخمله قشنگم، میتونه غلت بزن
میتونه جغجغه هاشو تو دستاش نگه داره و باهاشون بازی کنه! و از اين كار خيلي لذت ميبره!!
و از همه مهمتر اينه كه عاشق بيرون و بازار رفتنه كه اين خصوصيتش به مامانش رفته!!
صداهای جالب و بامزه ای از خودش درمیاره و خودشم خوشش میاد و هی تکرار میکنه!!!! مخصوصا وقتی سرحاله!
ماهكم همچین با صدای بلند میخنده که دل و من و بابایی رو با خنده هاش میبره!!!!!البته دخترم از اولم خوش خنده بود!!! در کل ماهكم دختر خیلی خوبیه !خوش اخلاق و آروم!!
خلاصه ماهك ما كلي كارا بلده!!!!! كه اينا چندتاش بود.
تازه امروز ماهك اولین غذا کمکی رو خورد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 13:34 توسط ماهک |
|
|
دختر گل مامان و بابا سه ماهگيت مبارك عزيزم!
اينجا دخملم تازه از حمام اومده بيرون
اينجا ماهك خانم حسابي خسته شده بود خوابش ميومد
اينجا هيشكي بفكله من نيست كه اينقدر گلسنمه
اينجا دخمله خوشگلم توي تختش داره براي خودش بازي ميكنه
واي قربونت بشم كه اينطوري زبون درازي ميكني
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:50 توسط ماهک |
|
|
سلامممممممممم خب بالاخره من اومدممم! میدونم بازم غیبتم خیلی طولانی شده! اما واقعا فرصت نشد بیام وبلاگ دختر گلم رو آپدیت کنم!
تو اين مدتي كه نبوديم خيلي جاها رفتيم با دختر گلم خيلي كارا كرديم دختر قشنگم ديگه خيلي كارهاي جالب و قشنگي انجام مي ده كه من و بابا دلمون ضعف ميره براي كاراش اين مدتي كه نبوديم يه ۲ هفته ماهك جونمو بردم مشهد پيش مامان جون و پدربزرگش اونجا خيلي به من و ماهك جونم خوش گذشت ولي بابا حامدش رفته بود مأموريت خلاصه از يكطرف هم خيلي به من و ماهك سخت گذشت و حسابي دلمون براي بابا حامد تنگ شده بود بعداز اون وقتي برگشتيم اهواز ماهك خانمو برديم براي واكسن دو ماهگيش الهي قربونت بشم دخملم خيلي درد كشيد و تا يكي ، دو روز همش تب
دخملم ديگه بزرگ شده منو مي شناسه بابا حامدشو ميشناسه نسبت به صداهامون واكنش نشون ميده براي من و باباش آغو، آغو مي كنه برامون مي خنده خيلي بامزه دستشو مي خوره خلاصه دخملم خيلي قند عسلي شده تازه خيلي هم دخمله خوبيه از وقتي كه از چهله در اومده شبها خيلي خوب مي خوابه تا صبح،
تازه دخملم عاشقه حمام وقتي مي برمش حمام هيچي نميگه فقط با اون چشمهاي خوشگلش به من نگاه ميكنه بعدشم كه از حمام ميارمش بيرون اينگاري كه به دخملم قرص خواب ميدن كه اينقدر راحت مي خوابه
تازه روز چهارشنبه هم تولد بابا حامد بود
خلاصه اينهم از كارهاي ماهك خانم توي اين چند وقت ما هم قول مي ديم كه زودتر بيايم به سايت دخملمون سر بزنيم و اونو زود به زود آپديت كنيم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 14:24 توسط ماهک |
|
|
اینم از عکسهای چهل روزگی من
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:23 توسط ماهک |
|
|
ماهك كوچولوي ما يك ماهه شد!!!!!!!!! هوراااااااااااااااااااا دختر قشنگم انشالله كه ۱۲۰ ساله بشي عزيز دلمممم! يك ماه گذشت ! شب و روزاي جورواجوري رو باهم پشت سر گذاشتيم! لحظه هاي شيرين و شاد ! لحظه هاي پر از نگراني و اضطراب ! اما عزيزم دارم ياد ميگيرم هر گريه تو چه معني داره و چي نياز داري! مهمتر از همه اينكه دارم ياد ميگيرم كه وقتي تو گريه ميكني من هول نشم و دست و پام رو گم نكنممممممممممممم!
همش دعا دعا ميكنم كه تو گل دختر هرچه زودترصحيح و سلامت بزرگ و تپلي بشي تا بتونيم باهم بريم بيرون !گردش! سفر و خلاصه كلي باهم صفا كنيم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:28 توسط ماهک |
|
|
ماهك مامان، عزيز دل، يك ماهه كه قدم به اين دنيا گذاشتي، و وجود كوچك و زيبايت به زندگي ما رنگي ديگر بخشيده است. عشق به تو هر روز بيشتر از روز قبل در تار و پود من رخنه ميكند. عشقي چنان عظيم كه از خود ميپرسم آيا من ظرفيت آنرا خواهم داشت؟؟!!!
"و تنهائي من شبيخون حجم تو را پيشبيني نميكرد"
خدايا تو را سپاس به خاطر هديه بهشتي كه به ما بخشيدي برايش سعادت و سلامت را خواستارم"
"به چشمان معصومت نگريستن، گريستن است اعجاز چشم توست يا اعجاب نگاه من است كه تا چهارراه جنون ميكِشدم، ميكُشدم"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 8:50 توسط ماهک |
|
|
سلام دوستان عزيز
ببخشيد من يه چند روزي نبودم آخه من با مامان فروغ رفته بودم آبادان پيش مامان جون اينا اونجا خيلي به من خوش گذشت آخه من دوست دارم همش دورم شلوغ باشه ولي خوب يه ذره هم اونجا كسالت داشتم آخه همش دل پيچه داشتم خيلي دلم درد مي گرفت مامان فروغ و بابا حامدمم خيلي ناراحتم بودن ولي دكتر گفت كه چيزي نيست بيشتر نوزاداي مثل من هينطورن
ديگه روز ۵شنبه شب با ماماني و بابايي اومديم اهواز
تازه يه چيز ديگه، من از الآن مي تونم گردن بگيرم وقتي كه مامان فروغ بغلم مي كنه سرمو قشنگ ميارم عقب و مامان فروغمو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 14:24 توسط ماهک |
|
|
روز ۵شنبه بالاخره منم شناسنامه دار شدم تازه شناسنامه من از مال مامان فروغ و بابا حامدمم خيلي خوشگلتر
ميدونين چيه من تقريباً همه افراد نزديكم رو ديدم فقط مادرجون و پدربزرگم و عمه و عمو جونمو كه مشهد هستن نديم خيلي دلم براي همشون تنگه دوست دارم زودتر همشون رو ببينم
حالا اين مامان فروغ ما فعلاً قول داده من و ببره پيشه مادر جونم آبادان از يه طرف دوست دارم برم ولي از يه طرف دلمم براي بابا حامدم تنگ ميشه اگه برم خلاصه بهتره همين جا از تمامي خاله ها و عموهاي خوبم تشكر كنم كه از روزي كه من پا به دنياي شما گذاشتم اينهمه مورد لطف شماها قرار گرفتم و همتمون با نظرهاي قشنگتون منو خوشحال كرديد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:24 توسط ماهک |
|
|
اينجا مامان فروغ منو برد حمام لباس خوشگل كرد تنم، آخه مهمان مي خواست برامون بياد البته بياين يه چيزي يواشكي بهتون بگم من يكم بد مهمانم تا يه مهمان مياد من گريه ميكنم بخدا من دخمله بدي نيستم خيلي هم خوش اخلاقم ولي فقط يكم غريبي ميكنم
اينجا هم اين مامان و بابا عكس مارو قديمي كردن مي خواستن سن ما رو ببرن بالا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:16 توسط ماهک |
|
|
امروز براتون يك سري عكسهاي خوشگل از خودم براتون مي زارم كه ببينيد چقدر بزرگ شدم
اينجا مامانم منو گذاشته توي تختم منم دارم براي خودم بازي مي كنم
مثل اينكه اينجا هيچكس بفكله اين دخمله كوچكلوي گرسنه نيست منم مجبور شدم كه شستم بخورم
اينجا من خودمو زدم بخواب كه مامان فروغ به من پستونك نده آخه من اصلاً پستونك دوست ندالم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8:31 توسط ماهک |
|
|
درست هفته پيش همين موقع بالاخره انتظار تموم شد و تو خوشگل خانم اومدي تو بغل مامان! هفته گذشته اين موقع بيمارستان بوديم و منتظر بدنيا اومدن تو بوديم! چه حسي بود هم شوق ديدارت رو داشتم هم استرس اما خدا رو شكر كه همه چي به خوبي گذشت و روي ماهت رو ديدم! انشاءا...خدا اين لحظه رو نصيب همه مادراي منتظر و همه اونايي كه ني ني ميخوان بكنه! وقتي هم كه براي اولين بار تو رو تو آغوشم گرفتم انگار همه دنيا رو به من داده بودن! آخه نه ماه انتظار چنين لحظه هايي رو كشيده بودم!
عزيز ماماني تو روز سه شنبه ۲۵تير ۱۳۸۷ ساعت ۱۱:۱۰ دقيقه صبح با وزن ۳۰۰/۳ كيلو گرم و قد ۴۹سانتي متر قدم به دنياي ما گذاشتي! خوش اومدي خانمي
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:20 توسط ماهک |
|
![]() ![]() ![]() ![]()
اينجا من تازه دنيا اومدم و خانم پرستار اومده منو نشونه بابا حامدم بده
اينجا خانم پرستار ديگه منو داد دست بابا حامد، بابا حامدمم داشت
اينجا هم گفتم فعلاً من يه چرت بزنم تا مامانم به هوش بياد منو ببرن پيشش
ديگه اينجا من اومدم خونمون پيش مامانم و بابام
اينجا الآن ۴ روزمه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:23 توسط ماهک |
|
|
سلام مامان جون سلام باباجون بالاخره اومدم بيرون هوراااااااااا
تولدم مبارك
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:16 توسط ماهک |
|
|
سلام سلام صدتا سلام امروز ديگه من بدنيا ميام شايد تا 1 يا 2 ساعت ديگه بيام پيش مامانم و بابام من مامانمو از ديشب تا حالا خيلي اذيت كردم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:51 توسط ماهک |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
سلام دختر گل مامان! اومدم برات بنويسم اين آخرين نوشتههاي منه قبل از بدنيا اومدنت! اگه بدوني يك دنيا حرف دارم اما باور كن نميدونم از كجا بگم و چه جوري شروع كنم! الآن كه دارم مينويسم هم استرس دارم هم نگرانم هم خوشحالم! حال عجيبيه! مطمئنم همه ماماناي منتظر مثل من همچين وقتي همين احساس ها رو دارن! نه ماه گذشت با تمام سختي هاو شيرنيهاش! نه ماه من و تو باهم شب و روز لحظه ها رو پشت سر گذاشتيم ! الآن كه فكرشو ميكنم ميبينم مثل يه چشم بر هم زدن گذشت!!!! عزيزم ديگه وقتش رسيده به لطف خدا قدم به دنياي ما بزاري! اميدوارم كه همه چي به خوبي و خوشي پيش بره و تو فردا صحيح و سالم دنيا بياي و با ورودت به زندگي من و بابايي شادي و روشني بيشتري ببخشي! خلاصه اينم گوشهاي از حرفاي دلم بود براي تو كه پارهاي از وجود من و باباييت هستي! خدايا ازت ممنونم كه اين هديه الهي رو به ما بخشيدي! اونو به خودت مي سپارم تا در پناه امن خودت حفظش كني! فعلاً خدانگهدار ماهك كوچلوي من فردا مي بينمت عزيزم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:45 توسط ماهک |
|
|
بلاخره اين مامان فروغ و باباحامد همت كردن و اين عكسهاي اتاق من و سيسموني منو گذاشتن توي وبلاگم منم خيلي خيلي از دوتاشون تشكر مي كنم كه اين همه براي ماهك جونشون كه هنوز نيومده دارن زحمت ميكشن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:14 توسط ماهک |
|
همين جا، جا داره كه از تمامي دوستاني كه با نظرهاي قشنگشون به ما انرژي مثبت مي دن تشكر و قدرداني كنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:35 توسط ماهک |
|
اينم از روز شمار ماهك خانم آخه ديگه چيزي نمونده ماهك عزيزم دنيا بياد تقريباً دوهفته ديگه ماهك خانم دنياي كوچيكه خودش ترك مي كنه و وارد دنياي بزرگ ما ميشه
يه روزي بود كه دعا دعا
همیشه از بچگی منتظر یه مسافر بودن برای من خیلی لذت بخش بود . شور و شوق
عزيزم ميبيني ديگه چيزي به اومدنت نمونده!!!!! واي خدايا باورم نميشه! با همه سختي ها و شيريني هاش چه زود گذشت!!!!!! خدايا شكرت! اميدوارم اين روزاي باقي مونده هم به خوبي بگذره و ني ني ناز ما سالم و سرحال پاهاي كوچولوش رو تو اين دنيا بزاره! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:17 توسط ماهک |
|
دختر نازنینم ماهك عزيزم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:1 توسط ماهک |
|
|
سلام مي كنم به مامان فروغ عزيزم و بابا حامدم كه دلم خيلي خيلي براي هر دوشون تنگ شده و همين جا از باباحامد تشكر مي كنم براي نظرهاي قشنگي كه براي وبلاگ دخملش داده بود مامان فروغم من حسابي اين روزها شرمنده شما شدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:4 توسط ماهک |
|
![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:19 توسط ماهک |
|
|
عروسک کوچولوی من ماهك عزيزم
دارم برای تو مینویسم تویی که درون من رشد میکنی و بخشی از وجود من هستی .خدا را هزاران بار شکر میکنم که تو این نعمت الهی را به ما هدیه داد. مینویسم که بدانی چقدر دوستت دارم هنوز صورت ماهت رو ندیدم ولی دیوانه وار دوستت دارم میدونم که با دیدنت بی اختیار اشک خواهم ریخت. ماهكم من و بابا براي ديدن روي ماهت لحظه شماري مي كنيم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:49 توسط ماهک |
|
امروز روز آخر هفته ۳۶ هستم كه توي شكم ماماني هستم ، ديگه خسته شدم دوست دارم زودتر بيام بيرون و همه جا را ببينم ، مخصوصاً مامان فروغ و بابا حامد آخه شما بگيد من ديگه دارم دنيا ميام اين مامان و باباي تنبله من هنوز عكسهاي سيسموني منو نزدن توي وبلاگم ، شما كه اين همه عروسكاي خوشكل خوشگل براي ماهك جونتون خريديد عكساشون برام بزارين تو وبلاگم تا منم نشون دوستام بدم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:34 توسط ماهک |
|
|
ديگه به آمدنت چيزي نمونده عزيزم، ماهك خانم ديگه الآن اين اندازه شده
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:40 توسط ماهک |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:20 توسط ماهک |
|
|
سلام
همه ما الآن داريم روزشماري مي كنيم براي بدنيا آمدن ماهك خانم، ماهكم كه اين روزها حسابي تپل و مپل شده و جاش توي شكم مامانش تنگ شده و زياد ورجو ورجه ميكنه و مامان فروغ اذيت ميكنه البته ماهك قول داده كه وقتي دنيا بياد حسابي براي مامان فروغ جبران كنه اين چند روز مامان فروغ بيمارستان بستري بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:15 توسط ماهک |
|
| صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آشپز كوچلو سايت عمو پورنگ سايت كودكانه بارداري و زايمان مدل لباس نيني انتخاب اسم اطلاعات پزشكي در مورد بارداري كتاب كودك نيني لند ني ني سايت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
| نویسندگان |
|
ماهک مامان فروغ و بابا حامد |
| پیوندها |
|
رونيكا اولين ثمره عشقم داليا جون |
|
RSS
|