تبليغاتX
ماهك كوچولو
 

ماهک جونم اومده تا مهد کودک خاله نازی(تک گل) رو رسماْ افتتاح کنه

"خاله نازی ایشاا.. که مبارکت باشه و پاقدم من همونطور که گفتی برای مهدت خوب باشه"

 

 وقتی وارد مهد شدیم، ماهک کلی غافلگیر شده بود.  همه جا رنگی و پر از عکس و عروسک.

بچه ام نمی دونست چیکار کنه شروع کرد به گریه و غریبی کردن.  عکسها رو که نشونش می دادیم تا بلکه آروم بشه، ولی اون سوز و گداز گریه اش رو بیشتر می کرد.  بعداز حدود یک ساعت به محیط عادت کرد و اخلاقش خوب شد.

 ماهک:"وای چقدر رنگاوارنگه.چقدر رنگ تو این دنیا وجود داره و من
نمی دونستم.مامان کی وقتش می شه که من بیان مهد کودک.  من
می خوام بیام مهدکودک خاله نازی آخه اینجا خیلی خوشگل و باحاله
"

 اینجا دقیقا اولین باریه که ماهکم سوار ماشینش شد.

با تعجب داره بررسیش میکنه.آیا می پسنده؟

 هورااا معلومه که خوشت اومده.که اینقدر خوشحال و ذوق زده ای.

عزیزم فعلا رانندگی با اینو یاد بگیر.بابا حامد قول داده واست "جِنتو" بخره.

ای عروسکهای خوشمزه آخرش بچنگتون میارم"

 "بیاین تا بخورمتون دیگه"

این عروسکهای بیچاره از دست ماهک خانوم آسایش ندارن. دست و شونشو بلند می کنه وقتی گرفتشون حالا نخورو کی بخور

 اینجا دیگه رانندگی دخملم خوب شده.فقط مونده گواهینامش.

نمیدونید روی سرامیک ها چه ویراژی میده.تازه وسط راه هی آهنگ عوض میکنه.

 الهی قربونت برم . چه اعتماد به نفسی! چه ژستی!

 بد نباشه یه دستی رانندگی میکنی 

عزیزم ذوق چی رو میکنی؟اگه میدونستم اینقدر روروک دوست داری زودتر واست میگرفتم. 

وای ماهک جونم !روروک که خوردنی نیست

 

 "مامان جون این برای رفع خشتگیه دیگه"

 ماهک متعجب.واه...............

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:14  توسط ماهک | 
   

اینم یه جور شیرین کاریه دیگه!!!!

  ماهک در حال بررسی لیمو شیرین

 

  تلاشی سخت برای خوردن لیمو شیرین

 اینجا رفتیم خونه خاله سحر.دیدن پارمیس جون

به سختی ماهک رو نشوندیم کنار پارمیس.آخه ماهک جونم هنوز نمی تونه بشینه

 ای پارمیس خوش خنده و مهربون

 ماهک متعجب !!!!!!!!!!!!!

 تفاوت دست دختر و پدر

 مقاومت ماهک برای گرفتن عکس از پای کوشولوش

آخر مجبور شدیم قلقلکش بدیم.ببخشید ماهک جونم تقصیر خودت بود

قربون پاهای فینگیلیت بره مادر.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 10:27  توسط ماهک | 

امروز اولین روزیه که  ماهک گلم رو گذاشتم خونه و اومدم سر کار خيلي ناراحت بودم  دوست داشتم ماهكم رو بيدار كنم ازش بپرسم مامان جان با من كاري نداري، چيزي نمي خواي ولي حيف كه نمي شد . ولي خدا رو شكر مامان جون و بابا جونش  از مشهد اومدن تا پیش ماهک گلی بمونند تا من بیام  سر کار و وجودشون دل نگراني منو كمتر مي كنه.البته از اول بهمن ماهک جونم میره پیش پرستار.

دیشب از هول اینکه باید دخترم رو  بذارم و بیام اداره خوابم

 نمی برد.تا صبح چند بار بیدار شدم و به ماهک که آروم و معصوم توی تختش خوابیده بود نگاه کردم.نمی دونستم وقتی بیدار بشه و منو نبینه چیکار میکنه.

صبح به سختی از فرشته کوچولوم دل کندم و راهی اداره شدم.

وقتي اومدم اداره حس كردم سر ميزم متروكه شده همجا رو خاك گرفته بود و تقويم روي ميزم تاريخش مال ۶ ماه پيش بود ۲۹/۳/۸۷ واقعاً حس عجيبي بود هم دلم تنگ شده بود براي سركار و هم دوست نداشتم ماهكم رو تنها بذارم حس مي كنم اين ۶ ماه خيلي زود گذشت!!!!

ماهک دختر صبور و مهربونیه ساعت ۱۰ که زنگ زدم مامان جونش ازش راضی بود.ولی من دیگه طاقتم طاق شده و دارم میرم خونه.وای دلم پر میزنه واسه دیدنش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 14:8  توسط ماهک | 
 

glitter-graphics.com بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران example: بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد  width=