تبليغاتX
ماهك كوچولو

اينجا من تازه دنيا اومدم و خانم پرستار اومده منو نشونه بابا حامدم بده

 

اينجا خانم پرستار ديگه منو داد دست بابا حامد، بابا حامدمم داشت
مي گفت چه دخمله قشنگي دارم

 

اينجا هم گفتم فعلاً من يه چرت بزنم تا مامانم به هوش بياد منو ببرن پيشش 

 

ديگه اينجا من اومدم خونمون پيش مامانم و بابام

 

اينجا الآن ۴ روزمه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:23  توسط ماهک | 
سلام مامان جون سلام باباجون  بالاخره اومدم بيرون هوراااااااااا

تولدم مبارك

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:16  توسط ماهک | 

 

 

 

سلام سلام صدتا سلام

امروز ديگه من بدنيا ميام شايد تا 1 يا 2 ساعت ديگه بيام پيش مامانم و بابام من مامانمو از ديشب تا حالا خيلي اذيت كردم مامانم از ديشت تا حالا توي بيمارستان بستري شده تا امروز سزارينش كنن البته قرار نبود من امروز بدنيا بيام قرار بود هفته آينده بدنيا بيام ولي خوب چكار كنم ديگه اون تو خيلي خسته شدم هم جام خيلي تنگ شده هم مامان و بابا رو گفتم بيشتر از اين منتظر نزارم بخاطر همين گفتم كه بزار همه رو غافلگير كنم واسة همين ديروز مامان با مادربزرگ كه از آبادان اومده رفتن دكتر و دكتر گفت كه از امشب بايد بري بيمارستان بستري بشي تا فردا عملت كنم من و مامانمم ديشب اومديم بيمارستان البته من و مامانم تنها نيستيم آخه خاله ندا هم درد گرفتش اونم بستري كردن بيمارستان و با مامانم توي يك اتاق بستري هستن من و دخمله خاله ندا توي يك روز با هم دنيا ميام الآن مامان فروغ و خاله ندا خيلي استرس دارند چون تا 1 يا 2 ساعت ديگه بايد برن اتاق عمل ولي من و دخمله خاله ندا خيلي خوشحاليم چون تا چند ساعت ديگه ميايم پيش مامان و باباهامون خلاصه اين آخرين نوشته هايي كه من دارم از دنياي كوچيك خودم براتون مي نويسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:51  توسط ماهک | 

سلام دختر گل مامان!

اومدم برات بنويسم اين آخرين نوشته‌هاي منه قبل از بدنيا اومدنت! اگه بدوني يك دنيا حرف دارم اما باور كن نميدونم از كجا بگم و چه جوري شروع كنم!

الآن كه دارم مينويسم هم استرس دارم هم نگرانم هم خوشحالم! حال عجيبيه! مطمئنم همه ماماناي منتظر مثل من همچين وقتي همين احساس ها رو دارن!

نه ماه گذشت با تمام سختي هاو شيرني‌هاش! نه ماه من و تو باهم شب و روز لحظه ها رو پشت سر گذاشتيم ! الآن كه فكرشو ميكنم ميبينم مثل يه چشم بر هم زدن گذشت!!!!

عزيزم ديگه وقتش رسيده به لطف خدا قدم به دنياي ما بزاري! اميدوارم كه همه چي به خوبي و خوشي پيش بره و تو فردا صحيح و سالم دنيا بياي و با ورودت به زندگي من و بابايي شادي و روشني بيشتري ببخشي!

خلاصه اينم گوشه‌اي از حرفاي دلم بود براي تو كه پاره‌اي از وجود من و باباييت هستي!

خدايا ازت ممنونم كه اين هديه الهي رو به ما بخشيدي! اونو به خودت مي سپارم تا در پناه امن خودت حفظش كني!

فعلاً خدانگهدار ماهك كوچلوي من فردا مي بينمت عزيزم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:45  توسط ماهک | 
 

بلاخره اين مامان فروغ و باباحامد همت كردن و اين عكسهاي اتاق من و سيسموني منو گذاشتن توي وبلاگم منم خيلي خيلي از دوتاشون تشكر مي كنم كه اين همه براي ماهك جونشون كه هنوز نيومده دارن زحمت ميكشن

 

  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 11:14  توسط ماهک | 

همين جا، جا داره كه از تمامي دوستاني كه با نظرهاي قشنگشون به ما انرژي مثبت مي دن تشكر و قدرداني كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:35  توسط ماهک | 

اينم از روز شمار ماهك خانم  آخه ديگه چيزي نمونده ماهك عزيزم دنيا بياد تقريباً دوهفته ديگه ماهك خانم دنياي كوچيكه خودش ترك مي كنه و وارد دنياي بزرگ ما ميشه

 

 

 

 

 

يه روزي بود كه دعا دعا ميكرديم روزاي انتظار دو رقمي بشن!‌كه شدن!حالا كم كم دارن يك رقمي مي شن  ديگه جدي جدي لحظه شماري ميكنيم! ماهكم ديگه شمارش معكوس واقعا شروع شده!!!!!!! هوراااااااااااااااااااا

 

 

همیشه از بچگی منتظر یه مسافر بودن برای من خیلی لذت بخش بود . شور و شوق و حال و هوای خونه رو خیلی دوست داشتم . الان که مسافر خودم تو راهه یه حال عجیبی دارم . یه مسافر ندیده که از همه کس به من نزدیکتره . نمیدونم چه شکلیه ولی همین جا کنار قلب منه

 

 

 

 

عزيزم ميبيني ديگه چيزي به اومدنت نمونده!!!!! واي خدايا باورم نميشه! با همه سختي ها و شيريني هاش چه زود گذشت!!!!!! خدايا شكرت! اميدوارم اين روزاي باقي مونده هم به خوبي بگذره و ني ني ناز ما سالم و سرحال پاهاي كوچولوش رو تو اين دنيا بزاره!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:17  توسط ماهک | 

دختر نازنینم ماهك عزيزم

زمان زیادی تا در آغوش گرفتنت نمانده ولی ثانیه ها نمی گذرند و من هر روز را به کندی طی میکنم.

هدیه الهی من زمانی را تصور میکنم که برای خودت خانمی شدی و زمانی که نوشته های مامان و بابا رو

میخوانی و میفهمی قبل از آمدنت هم عاشقانه دوستت داشتيم.


عزیز دلم روزی هزار بار خدا را شاکرم برای وجود نازنینت و هیچ دردی زیباتر از دردهای دوران بارداری

نیست بی خوابی هایش زیباست دردهایش شیرین و انتظارهایش پر امید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:1  توسط ماهک | 

سلام مي كنم به مامان فروغ عزيزم و بابا حامدم كه دلم خيلي خيلي براي هر دوشون تنگ شده و همين جا از باباحامد تشكر مي كنم براي نظرهاي قشنگي كه براي وبلاگ دخملش داده بود و از تمامي بينندگان عزيزي كه براي وبلاگ من نظر داده بودند و حسابي منو شرمنده كردن

مامان فروغم من حسابي اين روزها شرمنده شما شدم خيلي اين روزها شما رو اذيت ميكنم  البته من نسبت به دخمله خاله ندا خيلي دخمله خوبي بودم دخمله خاله ندا خيلي شيطونه همش خاله ندا رو اذيت ميكنه  

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 15:4  توسط ماهک | 
mahak
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:19  توسط ماهک | 
عروسک کوچولوی من ماهك عزيزم

دارم برای تو مینویسم تویی که درون من رشد میکنی و بخشی از وجود من هستی .خدا را هزاران بار

شکر میکنم که تو این نعمت الهی را به ما هدیه داد.

مینویسم که بدانی چقدر دوستت دارم هنوز صورت

ماهت رو ندیدم ولی دیوانه وار دوستت دارم میدونم که با دیدنت بی اختیار اشک خواهم ریخت.

ماهكم من و بابا براي ديدن روي ماهت لحظه شماري مي كنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:49  توسط ماهک | 
امروز روز آخر هفته ۳۶ هستم كه توي شكم ماماني هستم ، ديگه خسته شدم دوست دارم زودتر بيام بيرون و همه جا را ببينم ، مخصوصاً مامان فروغ و بابا حامد  

آخه شما بگيد من ديگه دارم دنيا ميام اين مامان و باباي تنبله من هنوز عكسهاي سيسموني منو نزدن توي وبلاگم ، آخه مامان فروغ بابا حامد ما از اين قرارا داشتيم با هم

شما كه اين همه عروسكاي خوشكل خوشگل براي ماهك جونتون خريديد عكساشون برام بزارين تو وبلاگم تا منم نشون دوستام بدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:34  توسط ماهک | 
ديگه به آمدنت چيزي نمونده عزيزم، ماهك خانم ديگه الآن اين اندازه شده  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:40  توسط ماهک | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:20  توسط ماهک | 
سلام

همه ما الآن داريم روزشماري مي كنيم براي بدنيا آمدن ماهك خانم، ماهكم كه اين روزها حسابي تپل و مپل شده و جاش توي شكم مامانش تنگ شده و زياد ورجو ورجه ميكنه و مامان فروغ اذيت ميكنه

البته ماهك قول داده كه وقتي دنيا بياد حسابي براي مامان فروغ جبران كنه مامان فروغ كه اين روزها حسابي سنگين شده و ديگه داره روزهاي آخره ماه نه مي گذرونه 

اين چند روز مامان فروغ بيمارستان بستري بود براي اينكه طپش قلب مامان فروغ و ماهك خانم بالا رفته بود و حسابي ما رو نگران كرده بودن  ولي الحمدا... الآن حال دوتاشوم خوبه و مشكلي ندارن ما هم براي مامان فروغ دعا مي كنيم كه يك زايمان راحت داشته باشته

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:15  توسط ماهک | 
 

glitter-graphics.com بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران example: بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد  width=